تبليغاتX
تنهایی بهتر از گدایی محبت است .tabriz

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 23:20 |

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلییای روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جایی دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 23:7 |

خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت
بس که ترانه خوندمو برگ زمونه برنگشت
بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید
یکه سوار عاشقو هیچ کی تو آینه ها ندید
حادثه عزیز من تنها تو موندنی شدی
بین همه ترانه ها تنها تو خوندنی شدی
دستای سردمو بگیر سقف ما دیوار نداره
یه روز تو قحطی غزل دنیا ما رو کم میاره
من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند
دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند
یه روز توی برق چشات خورشید و پیدا می کنم
شب تار سوت و کور به آرزوی من نخند

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 23:2 |

رویه هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

سره من وقت وداع تکیه به دیوار کند

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 22:58 |

مثل برگي خوشك تنها

روي شاخه موندم اينجا

حيرونم

توي چنگ وحشي باد

بردم از خاطر و ازياد

بپوسم


همه ي روزاي من

قصه بودن من توي آينه دلها

مثل شب سياه و سرده

مثه ابرا رنگ درده

***

تو شتاب لحظه ها

من با خودم يكه و تنهام

ميدونم

همه ي روزاي من قصه بودن من توي آينه دلها

مثل شب سياه و سرده

مثه ابرا رنگ درده

مثل يه غروي تنها كه ميشينه پشت ابرا

يه سكوت...

توي اين بيهودگي ها


لحظه ها رو ميشمارم

انتظار

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 22:41 |

 

ميرم از شهر تو با يه کوله بار خاطره
دل من مونده پيشت گرچه باهام مسافره
ميگذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم
توي راه دریغ از ابری که بباره واسه بالم

توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياد دلي که به من ندادي

راه ميفتم بي هدف مقصد راهو نمي دونم
کاش مي شد آروم بگيرم ولي افسوس نمي تونم
کو یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من
من یه قصم که جدایی شده فصل آخر من

توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياد دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياد دلي که به من ندادي

توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي

ميرمو گم ميشم آخر تو غروب دشت غربت
نمي تونم که بمونم توي شهر بي محبت
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 22:38 |

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 22:21 |

پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره
جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو باغش مي گذره
پشت قاب بي نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب
شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش
از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم
تن من پاره اي از آن تن توست
و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 21:55 |

اين همه دردسر فايده نداره
ديگه تو تو دلم جايي نداري
ديوونه ديوونه كه دلش هر جا ميره
ميمونه ميمونه تا از راه در ميره
كي جواب درد بي درمون من پيدا ميشه
كي ميشه كجا ميشه كه من آروم بگيرم
از تموم دور دنيا تو فقط مونده بودي
تو فقط دلخوشي من توي زندگي بودي
ديوونه ديوونه كه دلش هر جا ميره
ميمونه ميمونه تا از راه در ميره

 

 

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 21:51 |

لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال
تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم
شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا
کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 21:49 |

عجب ايدل عاشق، تو هم حوصله دار ي
تو اين سينه نشستي، هزار تا گله داري
يه روز عاشق نوري، يه روزي سوت و کوري
يه روز مثل حبابي، يه روز سنگ صبوري
پر از شک و هراسي، هميشه بي حواصي
پر از حرفي و خاموش يه قصه و فراموش
پر از راز نگفته، يه کوله بار بر دوش
يه بي طافت خسته، به انتظار نشسته
يه روز رفيق راهي، سفر پاي پياده
به اندازه عشقي، پر از حرفاي ساده
باسه روزاي رفته سفر قصه خوبه
چراغ روشن راه قشنگي غروبه

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 21:42 |
افسانه زيباي خفته ،سيندرلا
جن و پري ، شاه وگدا را دوست دارم

از بچگي در فكرتان هستم نه حالا

من سالهاست اين چيزها را دوست دارم

باشد ! شما خود را براي من بگيريد

حتي همين ژست شما را دوست دارم
.
+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 12:17 |
من تورا می خواهم تو مرا می خواهی

من تورا می بينم تو مرا می بينی

من تورا می فهمم تو مرا می فهمی

درد من درد تو است درد تو درد من است

درد تنها اينست : من وتو می دانيم

دردمان يک درد است که ندارد درمان

من سکوتم درد است تو سکوتت زجر است

من نگاهم اشک است تو نگاهت خون است

من تو را می خواهم و تورا می فهمم

تو مرا می خواهی همينها کافيست

ديگران نگذارند من و تو ما بشويم

يا حق...
+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 12:14 |

آقا بچرخيد و برقصيد و بخوانيد
من بازي پروانه ها را دوست دارم
روي نوار خالي ذهنم بمانيد
از بچگي من اين صدارا دوست دارم
از بچگي رويايي و هالو و سادم
افسانه ديو وخدا را دوست دارم

+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 12:1 |
من چهره هاي آشنا را دوست دارم
هرروز مشق اسمتان را مي نويسم
يعني شما را مثل سارا دوست دارم
انگار در چشمانتان باران گرفته
عيبي ندارد اين هوا را دوست دارم
+ نوشته شده توسط سینا(قادر) جعفر زاده قره آغاج در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 11:59 |


Powered By
BLOGFA.COM


???? ????