به گردابي چو مي افتادم از غم
به تدبيرش اميدِ ساحلي بود
حافظ
ما به اميد عطاى تو چنين پركاريم
كار ما را به اميد دگران نگذارى
صائب تبريزى
دارم اميد عاطفتي از جناب دوست
كردم جنايتي و همه اميدم به وفاي اوست
حافظ
از اهل زمان عار مىبايد داشت
وز صحبتشان كنار مىبايد داشت
از پيش كسى كار كسى نگشايد
اميد، به كردگار مىبايد داشت
ابوسعيد ابوالخير
اهل زمان= كسانيكه وقت ندارند
بر آي اي آفتاب اي آفتاب صبح اميد
كه در دست شب هجران اسيرم
حافظ
به هنگام سختى مشو نااميد
كه ابر سيه بارد آبي سپيد
نظامى
نا اميدان كه فلك ساغرِ ايشان بشكست
چو ببينند رخ ما، طرب از سر گيرند
مولوي
پس از نا اميدى بسى اميدهاست !
پس ِ ظلمت، دوصد خورشيدهاست!
مولوى
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد
حافظ
چون عرصه ي تـنگت ندهد رخصت پرواز
رو آرزوى نعمت بىبال و پرى كن
سعدى
عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف
چو هنرهاي دگر، موجب حرمان نشود
حافظ
حرمان= غم
همه ي مال و دل بداده، سر كيسه برگشاده
به اميد كيسه ي تو، كه خلاصه ي وفايي !
همه را دكان شكسته، رهِ خواب و خور بسته
بر آن نشسته كه ز هر گوشه اي درآيي !
مولوي
كمرِ كوه كم است از كمرِ مور اينجا
نا اميد از در رحمتش مشو اي باده پرست
حافظ
خاك قدم تو، تاج خورشيد ارزد
يك دم نفست به عمر جاويد ارزد
شكرت باد كه ز غير تو نوميد شدم
وين نوميدى هزار اميد ارزد
انورى
غمناكم و از كوى تو با غم نروم!
جز شاد و اميدوار و خرّم نروم
از درگه همچون تو كريمى هرگز
نوميد كسى نرفت و من هم نروم!
ابوسعيد ابوالخير
خوش آن رمزى كه عشقى را نويد است
خوش آن دل كاندر آن نور اميد است
پروين اعتصامى
هرچند فراق، پشت اميد، شكست
هرچند جفا دو دست آمال ببست
نوميد نمىشود دل عاشق مست
هر دم برسد به هرچه همّت دربست!
مولوى
اى دل، هدفم زان همه سرگردانى
نوميدى و درد بود و بىدرمانى
من كار نه از روي اميد مىكردم
بارى تو كه در ميان كارى، دانى
انورى
در نوميدى بسى اميد است
پايان شب سيه سپيد است
نظامى
با همه جرمم اميد و با همه خوفم رجاست
گر دِرم هامان مس است، لطف شما هم كيمياست
سعدى
تو گِل بُدي و دل شدي
جاهل بُدي، عاقل شدي
وان كو كشيدت اينچنين
زان كو كشانت كش كشان
مولوي

